تبليغاتX
در خلوت خواب
در خلوت خواب
ياد آن روز كه در صفحه شطرنج دلت شاه عشق شدم و كيش رخت ماتم كرد!
تو هنوز هم برای من هستی....

با سلام به همه ی دوستان عزيزم

خيلی وقته که وبلاگ رو آپ نکره بودم ولی امروز ديدم که دلم گرفته و بهترين جا برای درد دل رو وبلاگ خودم ديدم!

خوب از کجا شروع کنم؟ تا به حال براتون پيش اومده که چيزی را با دل و جون بخواين ولی بهش نرسين؟

مثلاً وقتی کوچيک بوديم، شايد اون چيز يک اسباب بازی ساده بود! يکم بزرگ تر شديم، يه نمره ی خوب!

بازم يه کم بزرگ تر شديم، يه دوست خوب و الی آخر!

بازی اغات هست که آدم يه چيزی رو ميخواد و بهش نميرسه، و بر عکس اون، يه مواقعی هست که آدم به يه چيز هيچ تمايلی نداره، ولی اون دنبال آدمه!

واقعاً دنيا بديه!

شايد الان خيلی از شماها بگيد که "اگر آدم چيزی رو بخواد، برای به دست آوردنش تلاش ميکنه" بهتون اين قول تو ميدم که تلاش هم کردم، ولی فايده نداشت! نميدونم! شايد هم به اندازه ی کافی تلاش نکردم!

بالاخره سعی خودم را کردم و تا اونجايی که به غرور خودم هم لطمه نميخورد تلاش کردم! ولی بی فايده بود!

شايد هم نبايد اسمش را بزارم بی فايده! شايد يه تجربه بود! برای زندگی آينده!

يک ماه و چند روز از از دست دادن چيزی که ميخواستم ميگزره ولی هر کاری ميکنم نميتونم اون رو فراموش کنم!

برام دعا کنيد که هرچه زودتر و با کمک خداوند متعال فراموشش کنم!

ممنون از هم درديتون،

 

 

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم .

از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق .

 با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم .ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.

واین ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی:« هستم.» نگریستم ، اما چیزی نبود.گفتم : « نیستی.»

 باز گفتی:« هستم.» بر خود لرزیدم ودردل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت .

من داغ شدم ، گرگرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:« هستی ! تو هستی!

این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد.

ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند .و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتا ن ام را نبوییده بودند.


و تو رفتی از پیش من و ندیدی خرد شدنم را ... .

« تو هنوز هم برای من هستی »

TinyPic image

2 نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 12:47 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

با سلامی گرم به همه ی دوستان عزيزم

تو رو خدا ميبينيد چقدر خدا بندش رو دوست داره؟ امروز همچی به طور احسن تموم شد!

وای امروز يه زن آمريکايی رو ديدم! فارسی حرف ميزد با لهجه خوب فارسی! اصلاً همه ی ضرب المثل های ما رو هم بلد بود!

من و مامانم شاخ در آورده بوديم! خيلی برامون جالب بود! شوهر اوّلش ايرانی بوده و 13-14 سال هم تو ايران زندگی کرده بود.

ميگفت آره من و شوهرم و خانواده هامون به هم نميخورديم! به قول يارو تو بامداد خمار نه ما خوب بوديم نه اونا بد !

مامانم گفت کتاب بامداد خمار رو خوندی؟ گفت: آره! گفتم: تو مگه بلدی فارسی بخونی؟!!!! گفت آره هم بلدم

بخونم هم بنويسم!!!! گفت: تازه، کتاب بامداد خمار رو به انگيليسی هم ترجمه کردم، ولی نشد چاپش کنم!

خلاصه که نميدونيد چه آدم جالبی بود! حسابی خنديديم. داشت از سوتی هاش تو ايران ميگفت؛ ميگفت آره يه بار تو يه مهمونی بوده که همه ايرانی، از اين آدم های با کلاس بودن، اين هم ميخواسته کلاس بذاره و به همه نشون بده که فارسی خوب بلده! يه "پخ" شنيده بوده، فکر ميکرده به آدم های پخته، با تجربه

ميگن "پخ"، خلاصه آقايی که شما باشين، اين هم خواسته از يه بنده خدايی تعريف کنه، گفته آره فلانی عجب آدم پخی است، خيلی آدم خوبيه! گفت اين رو که گفتم ها، همه دهانشون باز موند! گفت من هم قلبم اومد تو شکمم، گفتم: حرف بدی زدم؟! گفت تازه اون موقع فهميدم که "پخ" معنی "با تجربه" رو نميده!

(در ضمن، اين رو هم بگم که همه ی اين ها رو هم داشت برای ما به فارسی تعريف ميکرد!)

خلاصه که آدم جالبی بود، مامانم ازش شماره تماسش رو گرفت که با هم ديگه بيشتر آشنا بشن!

گفتم اين رو اينجا هم بگم که شما هم هم ببينيد، بعضی از ايرانی ها، ايرانی ال اصلن ولی همش ميخوان

بگن که آره ما ايرانی نيستيم! ولی اين خانوم که تازه شوهر اوّلش ايرانی بوده، بعد از جدايی از شوهرش

هم به ياد گيری فارسی ادامه داده، و الان مترجم زبان فارسی-انگيليسی هستن! خيلی جالبه ها!

عزيزان ديگه بيشتر از اين وقتتون رو نميگيرم، برای تک تکتون اوقات خوبی رو آرزو مندم.

فعلاً خدا يار و نگاهدار همگيتون

(راستی نماز، روزه های همگيتونم قبول و التماس دعا)

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 7:29 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

نمی بخشم :

سلام دوستان عزيز:

بعد از عمری تصميم به آپ کردن وبلاگ گرفتم. دلم پره چی بگم! فقط اين شعر رو ميزارم که يک کم شبهت داره به حالم! واقعاً که گناهش رو نميبخشم!

 

نمی بخشم

 

تو را با ديگری ديدم که گرم گفتگو بودی

 

با او آهسته می رفتی سراپا محو او بودی

 

صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردی

 

شکستی عهد ديرين را گنه کردی گنه کردی

 

گناهت را نمی بخشم

 

چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

 

چه عمرم را که من بيهوده به پای تو  هدر کردم

 

تو عمرم را هدر کردی گنه کردی گنه کردی

 

گناهت را نمی بخشم

 

همين بود آن صفايی را که ميگفتی

 

همين بود آن وفايی را که ميگفتی

 

تو که خود اين چنين بودی چرا روزم سيه کردی

 

گنه کردی گنه کردی

 

گناهت را نمی بخشم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 2:2 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

عيد نوروز:

عيد نوروز را به همگی شما عزيزان تبريک

ميگم و سال خوبی رو براتون آرزومندم

و آرزو ميکنم که 7 سينی را با  سلامتي ،

سربلندي ، سروري ، سخاوت ، 

سعادت ، سرخوشي و سادگي آغاز

کنيد.

                        

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 10:14 AM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

نیمه راه
نیمه راه      

بعد از اینکه آناهيتا عکس العمل سينا رو راجب اسم هادی ... ديد تصميم گرفت که ديگه با آن راجب هادی حرف نزنه...روز ها به دلتنگی ميگذشتن. اميد آناهيتا به تابستان و برگشت به ایران حتی برای چند هفته روز به روز با حرف زدن با سينا بيشتر می شد. همه چيزعالی پيش می رفت تا وقتی که يک شخص ناشناس از طريق ياهو مسنجر براي آناهيتا پيغامی فرستاد: سينا لياقت عشق تو را ندارد...

آناهيتا برای جواب گفت: شما کی هستيد؟ من و سينا رو از کجا می شناسيد؟

و فرداش جواب گرفت : مهم نيست من کيم ولی آن کسی که تو دستش داری لياقت عشق تو را نداره. اول اناهيتا خيلی گيج شده بود می خاست بدانه این شخص کيه؟؟؟ اناهيتا از سينا پرسيد که این ID رو می شناسه يا نه؟ ولی جواب سينا و بحث بينشون اناهيتا رو براي چندين هفته به فکر برد...

 سينا گفت: حتما دوست های هادی هستن.

آناهيتا: دوست های هادی؟ اونا ID منو از کجا اوردن؟

سينا: اخه من يک بار داشتم با تو چت ميکردم که هادی امد پيشم ID تو رو ديد. حالش زياد خوب نيست.

آناهيتا: تو نميدونی هادی چش شده!

سينا: من همه چيز رو ميدانم اصلا از حرف زدنش معلومه. من چيزی ميدونم که اگه به تو بگم بال در مياری.

اناهيتا(با عصبانيت): بال در ميارم؟ تو از کجا ميدونی؟ يعنی فکر ميکنی اينقدر برام خوشحال کنندست و ذوق ميکنم؟يعنی...

سينا: نميدونم من...شايد...

اناهيتا:تو خيلی چيز ها رو نميدونی که بين من و نسيم برای هميشه مي مونه.

سينا: چيه؟ بگو...من که خودم ميدونم فقط ...

از سينا اصرار بود و از اناهيتا انکار که بالاخره سينا گفت:پس من زنگ ميزنم از نسيم می پرسم.

اناهيتا: تو حق نداری این کار و بکنی من شماره نسيم رو به تو دادم. حالا پدر و مادرش من رو مقصر ميدونن که تو همش داری به نسيم زنگ ميزنی خوب فاميلم هستن برام بد ميشه...

 چند روز بعد اناهيتا با ان شخص ناشناس در چت قرار گزاشت تا بفهمه این شخس کيه که هم او رو می شناسه هم سينا رو؟؟؟ روز قرار ان شخص همه سعی خودشو کرد که ناشناس باقی بماند.

 ولی وقتی اناهيتا گفت: تا وقتی نگيد کی هستيد من با شما صحبتی ندارم عزيز.

که در جواب دريافت کرد: من اسمم محمد هست. این شماره من هست ساعت 7 شب بهم زنگ بزنيد. تا براتون بيشتر توضيح بدم اینجا نمی تونم.

اناهيتا با خودش خيلی کلنجار رفت اما حس کنجکاوی ازادش نميزاشت. اما زنگ نزد.

فرداي ان روز محمد با عصبانيت گفت: چرا ديروز زنگ نزديد من کلی منتظر بودم...

اناهيتا در جواب گفت: آقاي محترم من که ایران نيستم هر موقع دلم خواست بتونم زنگ بزنم.

محمد: مگه کجايید؟

اناهيتا:مگه نمي دانستيد من خارج از ایرن هستم؟

محمد: نه!!!

اناهيتا: شما من و سينا رو از کجا ميشناسيد؟ چرا ميگيد سينا لياقت منو نداره؟

محمد: قول ميديد راجب این موضوع با سينا صحبتی نکنيد.

اناهيتا: باشه فقط بگيد چرا گفتيد سينا لياقت منو نداره... شما از کجا می شناسيدش من چند تا از دوستاش رو ديدم ولی تا حالا اسمی از شما نياورده.

محمد : نه... اخه من... دوست سينا نيستم...من...؟؟؟

 برای آخرين بار

خدا کنه بباره

تو این شب کويری

يک قطره از ستاره       هميشه بودی و من

                               تو رو نديدم انگار

                               بگو بگو که هستی

                               برای آخرين بار         وقتی دوری

                                                            تنهاييم نزديکه

                                                            قلبم بی تو

                                                            می ترسه تاريکه

چه لحظه ها که بی تو

يکی يکی گذشتن

عمرمو بردن اما

يک لحظه برنگشتن       تو چشم من نگاه کن

                              من و به گريه نسپار

                              حالا که با تو هستم

                              برای اولين بار           وقتی دوری

                                                            تنهاييم نزديکه

                                                            قلبم بی تو

                                                            می ترسه تاريکه

                   

 

2 نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 8:28 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

نگاه تو ....
   نگاه تو ....

 از آسماني است که هرگز ابري نيست ...

 

 نگاه آن فرشته اي که هميشه در  انديشه هاي مجالم جولان داشته است

 

  دستانت هرگز سرد نيست. دلت سخت نيست ...

 

 

هميشه دلم به هواي تازه اي نياز داشت...

 

 

 دلم .. از کوچه راههاي کوچ ميتپيد ... دلم از نبودن هامان ميلرزيد..

 

دلم ...  براي سخاوت دستانت تنگ شده بود ....!

 

 روحم در کالبد تنم نمي گنجيد.. و از پوست شب همه جا پيدا بود ...!

 

همه جا را به دنبالت  گشتم ... همه جا را گشتم ..!

 

 ولي آن زمان که به معصوميت نگاهت ايمان آوردم ... و ترا يافتم.

 

 ماندم .. و هرگز به کالبد و جسمم باز نگشتم ...

 

 و به موتي که تصورش دل آدمي را ميلرزاند نيز فکر نکردم ...

 

 زيرا که مثل يک رويا بود ... همانند يک افسانه ...

 

همانند يک اضطراب .. همانند پاکي زلال نگاهت ..

 

 به آسماني صاف و بي ابر.. !

اگر تو نبودي همانند گلي در سرماي دي دستانم به سردي مگراييد ...!

 

 و تنم به تلخ کامي مرگي تن ميداد ...!

 

 تو هميشه هستي .. جسمت نيست ...

 

 ولي روحت در کالبدم گرماي تابستان را تداعي ميکند ...!

 

  و هنگامي که  درخود گم شدم ..

 

 به بهاري انديشيدم که تو درآن حضوري منطقي خواهي داشت  ..

 

 و من بار ديگر تو را در خلوت دل خواهم جست ..

 

 ترا خواهم ديد .. و لمس دستانت ... روحم را صيقل خواهد داد ..

 

ترا خواهم داشت .... ترا خواهم ديد .. آري .. آري ..

 تو را بيش از يک جسم خواهم ديد ..

 

و تو هميشه در ديدگانم مسکن خواهي داشت ...

 

بي شک مسکن خواهي داشت ..

 

 و من بي گمان به يادت خواهم زيست ...

 

و تو را در ناباوري چشماني بي باور ... باور خواهم کرد  ...

 

دلي که هر لحظه زنده است

 

 و در پيشگاه ملکوتي پروردگاري خواهد بود که شاد کاميش را شکي

 

 نيست که بيش از اين دنيا ست ...

 

 و من با ياد تو شاد خواهم زيست ... !!! 

 

                              

                    

                                

2 نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 12:35 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

آدم...

آدم...

آدم، کلمه ی غريبی است، مدت ها از مرگ آدم گذشته است.در اين دنيا ی پوچ که حتی تصوّراز دست دادنش اين موجودات را تا مرز جنون ميکشد، سخن گفتن جرم است. آزادی هويتش را از دست داده. محکوم به اعدام، يک تبعيدی، به جرم سخن گفتن، محروم از زندگيست. گرفتن نفس ديگران برای اين موجودات گلی به حدّی سهل گشته است که حتّی هيچ حيوانی به حيوانی ديگر روا نمی دارد. اينجا آزادی را از خيابان می طلبند. طلبه ی آزادی بازندست به هنگام سخن، يک مهر باطل و پايان زندگی اش. پرنده اي در قفس مشتاق آزادی،حسرت پرواز بدون ترس از صياد تمام فکر و ذهنش را مشغول کرده. صياد در کمين است، اگر آزادی دست ندهد پرنده خواهد مرد. پرنده آزادی اش در پروازش و موجودات در کلام شان خلاصه می شود. فراتر از حد پرواز نکن، حرف نزن، زندگی را بر باد مده، اين ها قوانين اين دنيا ی پوچی است که اين موجودات بهش وابستن...

برای طالبان آزادی تا زمانی که مطيع و برده ی ترس باشند آزادی تنها يک نام است، يک نام کهنه در صفحه ی آخر کتاب تاريخ آدميت. هر آنکه با تو گفت آزادم، بدان به زندانی بودن خود هنوز پی نبرده است. به کدامين اميد زندگی بر پا ساخته ايد؟؟؟ در آن نقطه اي که تبعيت قانون است، در پی آزادی هستيد؟؟؟

در کوير به دنبال آب مباش، آب را به کوير بياور. به کوير ثابت کن آب را، حيات را، معنای ديگر زندگی را. آنگاه است که شاهد دست به دعا شدن کوير از آسمان و ابر ها و باران شوی.

 به کودکان ياد می دهند، آزادی همين جاست، تا روزی را نيابند که پرنده اسير بودن خود را در يابد و ميله های زندان را به وضوح ببيند. يک ماهی کوچولو توی يک اقيانوس بزرگ گر گم شود، هيچ کس متوجه ی غيبت اش نخواهد شد. يک ستاره ميان آن همه ستاره ی پرنور گر نورش را از دست بدهد، کسی تاريکی اش را نمی يابد. تا زمانی که رازغيبت ماهی و تاريکی ستاره فاش نشود قفس پايدار است.

چشمانت را باز کن فراتر از آن چه معين شده ببين. گر توانی چشمانت و دهانت را بر دليل غيبت ماهی و تاريکی ستاره ببندی، پس وجدانت را چه ميکنی؟؟؟

گر اينگونه حياتت را حفظ کرده اي آن را زندگی ننام...

                               

2 نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 12:47 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

                  بهر من اشکی ميفشان...

ای دو چشمت سبزه زاران

              گريه ات اشک بهاران

                         می روم غمگين و نالان

                                  بهر من اشکی ميفشان

ای سر پا مهربانی

            ای نگاهت آسمانی

                        در دل نامهربانم

                                   شوق ماندن ميفشانی

ترسم آخر در کنارم

           خسته و آزرده گردی

                        با همه خوبی و پاکی

                                   در خزان پژمرده گردی

می روم تا نشنوم

        آواز باران دو چشمت

                    می روم چون می هراسم

                                شعله ای افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی

       چهره ای آسمانی

                    قلب سردم را چه بی حصل

                                 به سويت می کشانی

عاشق و چشم انتظاری

       پاک و روشن چون بهاری

                هر چه گفتم باورت شد

                          حيف از احساسی که داری

چشمه ای خشک و سياهم

         خسته ای گم کرده راهم

                    بگذر از من چون که ديگر

                               زشت و سر تا پا گناهم

قصه ی تلخ مرا کاش

         از نگاهم خوانده بودی

                   من گنه کارم تو

                            خوب و مهربانی...مهربانی

          

2 نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 8:2 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

سلام
اما تنها به قسمت نيمه ابری نا خود آگاه بی قراريت اگر هنوز...
امان از اين نقطه چين ها که غوغا ميکنن.
تو تنهايی دنيام باهات عشق رو شناختم
          با اين واژی خوشبخت همه دنيام رو ساختم
                    همش کار دلم بود، دلم خواست که فدات شم
                                  دلم خواست که تو دنيای پريشون تو باشم
                        
                  کار ما شايد اين است
                                  که ميان گل نيلوفر و قرن،
                                                    پی آواز حقيقت بدويم
                 
نيمه راه...
چه شب بلندی بود اون شب. آناهيتا خونه که رسيد تلفنی با هادی حرف زد. هادی آيديش و به آناهيتا داد و حتّی يک قولی به آناهيتا داد.
هادی گفت: آناهيتا تو برو نگران هيچ چيزی نباش من مراقب رضا هستم تا برگردی.
دير وقت بود که سارا امد خونه ی آناهيتا. آخرين باری بود که همديگر رو ميديدن. وقتی داشتن از هم جدا ميشدن آناهيتا از سارا راجب هادی پرسيد و سارا در جواب گفت که ميخواد تمومش کنه و وقتی آناهيتا علتش رو پرسيد
سارا گفت: ميدونی آناهيتا؟ قران رو باز کردم بد آمد اصلاً به دلم بد آمده.
آناهيتا: همين؟
سارا:آره همين، خداحافظ.
و اينها آخرين جملات بين آناهيتا و سارا در ايران بود. هزارن غصه تو دل آناهيتا بود. اشکاش بهش اجازه ندادند تا رفتن سارا رو نگاه کنه، خيلی چيزها از دست رفته بودند. برگشت داخل خونه، چمدان ها بسته و حاضر بودند. انگار خونه هم حال و هوای گريه داشت. ديروقت بود ولی کسی نمی خواست بخوابه. آناهيتا باباش رو بغل کرد چون می دونست از فردا شب ديگه پيشش نخواهد بود. صبح روز پرواز ساعت 5:30 صبح ستاره دم خونه و رضا سر کوچه بودند. چه لحظات سختی بود. وقتی آناهيتا سواره هواپيما شد فهميد ايدی هادی رو خونه جا گذشته ولی ديگه راه برگشتی نبود. دو شب که آناهيتا در هواپيما گذراند جز گريه براش چيزی نداشت. بالاخره زمانی برای گريه کردن پيدا کرده بود. ولی از ذوق يا از غم؟ از شوق ديدن مادرش يا از غم دوری پدر و دوستاش؟تو فرودگاه آمريکا مادرش با هزار اميد و آرزو منتظر بود. چه قدر پرواز کردن آناهيتا و مادرش به سمت هم قشنگ بود. ساعت 12 شب بود وقتی رسيدند. فردای اون روز آناهيتا ظهر که از خواب بيدار شد با خودش گفت اينجا آمريکا يی هست که همه آرزوش رو دارن؟ اولش فرق زيادی ديده نمی شد ولی بعدش تفاوت ماشين ها، آدم ها، حرف زدنشون، و رفتار کردنشون توجه آناهيتا رو به خودش جلب کرد. چند روزی که گذشت آناهيتا به همه ی دوستاش زنگ زد و باهاشون حرف زد. ولی وقتی شماره ی رضا رو گرفت، اشغال بود، چند بار گرفت ولی نشد. بعد شماره ی هادی رو گرفت، خواهرش گوشی رو برداشت ولی هادی خونه نبود. چند روز بعد آناهيتا با کمک نسيم(دختر عموش) دوباره با رضا ارتباط بر قرار کردند. آناهيتا که مدرسه رو شروع کرده بود تقريباً هر روز صبح قبل از مدرسه ساعت 6:30 صبح با رضا حرف ميزد. يک روز آناهيتا از رضا راجب هادی پرسيد. رضا اولش سکوت کرد بعدش لهنش عوض شد و
گفت: هادی با خونوادش مشکل پيدا کرده.
آناهيتا: مشکل؟
رضا: آره با خوانوادش دعواش شده.
آناهيتا:چرا؟
رضا: نميدونم ديگه...
آناهيتا ديگه اين بحث رو ادامه نداد و ديگه هيچ وقت راجب هادی از رضا سؤالی نپرسيد. ولی هميشه از خودش می پرسيد. یعنی چی شده؟ چرا هادی با خوانوادش دعواش شده؟ چرا رضا راجب هادی اين جوری حرف ميزنه؟
ای دو چشمت سبزه زاران
                 گريه ات اشک بهاران
                               می روم غمگين و نالان
                                               بهر من اشکی ميفشان
          
2 نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 1:23 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  | 

آمدی، چه زيبا! گفتم دوستت دارم چه عاشقانه، پذيرفتی چه فريبنده، آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه، با تو خوش بودم چه کودکانه، همه چيزم شدی چه زود، به خاطر يک کلام ترکم کردی چه ناجوان مردانه، نيازمندت شدم چه حقيرانه، چه غريبانه خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه، و من سوختم چه عاشقانه ولی هنوز دوستت دارم غريبه...!!!
ای دل به کمال عشق آراستمت
             وز هر چه به غير عشق پيراستمت
                               يک عمر اگر سوختم و کاستمت
                                            امروز چنان شدی که می خواستمت
نمی گويم فرامشش نکن ولی گاهی به ياد آور
                                  اسيری را که می دانی نخواهی رفت از يادش
نيمه راه...
                             
اون شب تو پارک رضا خيلی سعی ميکرد هادی رو با سارا دوست کنه. آناهيتا هم منظوره اين همه اصرار رو نمی فهميد.هادی پسر ساکتی به نظر می رسيد که آناهيتا چندين بار ازش خواست صحبت کنه بعد از چند دقيقه هادی شروع کرد به صحبت کردن ولی ديگه نه رضا نه سارا و نه آناهيتا حريفش نميشدن
شب موقع برگشت رضا بالاخره به مقصدش رسيد و هادی و سرا با هم دوست شدند. در حالی که آناهيتا حرفی نميزد و هادی و سارا هم رضايتی نشون نميدادند. اون شب گذشت ولی درست فردای اون شب هادی رفت دنبال سارا و آناهيتا توی فرهنگسرا. آناهيتا و سرا تصميم گرفتن از هادی راهنمايی بخواهند. آناهيتا رضا رو دوست داشت ولی بايد از ايران ميرفت نميدونست ادامه بده يا تمومش کنه
برای همين از هادی راهنمای خواست. هادی اون روز حرفی به آناهيتا زد که هيچ وقت فرامشش نکرد، گفت: ببين آناهيتا خانوم فرض کن توی دستت يک سيب داری، تو ممکنه اين سيب رو يک سيب قرمز، بدون لک ببينی يا ممکنه اون رو يک سيب کال يا خراب ببينی
ولی مهم اينه که تو ميخوای اين سيب رو بخوری يا نه؟ اگه بخوای بخوری مطمئن باش اگه کال هم باشه می خوريش ولی
اگه نخوای حتی اگه بدون لک هم باشه نمی خوريش. حرف های هادی روی آناهيتا خيلی اثر گذشت. روزها خيلی سريع ميگذشت اونقدر سريع که ديگه حتی وقت برای گريه کردن نبود و چند لحظه اضافه برای موندن در ايران شده
بود آرزوی آناهيتا. چند روز قبل از پرواز آناهيتا به رضا يک کتابی قرض داد. ولی شب پرواز پدر و مادر رضا نذاشتن رضا از خونه بياد بيرون بنابر اين رضا از هادی خواست تا کتاب رو برای آناهيتا ببره آناهيتا با دختر عموش نسيم رفتند تا کتاب رو بگيرن ولی وقتی هادی کتاب رو اورد اونا جا خوردن ،خواستند برگردن که هادی گفت ميخواد با آناهيتا حرف بزنه. آناهيتا يک نگاهی به نسيم کرد و بعد گفت راحت باشيد آقا هادی بين من ونسيم چيزی نيست. اون شب هادی خيلی چيز ها رو گفت و آناهيتا شنيد. هادی گفت حسش نسبت به آناهيتا به اندازی يک دوست نيست گفت دليل اينکه تا الان چيزی نگفته چون اين کار و نامردی می دونسته چون آناهيتا دوست دوستش بوده ولی ديگه
طاقت نداشت گفت و ناليد از دردی که برايه 2 ماه کشيده بوده، خيلی سخته آدم کناره بهترين کسانش باشه درحالی که ميدونه داره از دستشون ميده، بد از 2 ماه بالاخره هادی حرف دلش و گفت ولی بر چه پايه اي؟ چه ريسک بزرگی بود.آناهيتا می تونست همه چيز رو با رضا انکار کنه و عشق هادی رو بپذيره. يا می تونست عشق هادی رو رد کنه و به رضا همه چيز رو بگه... يعنی آناهيتا چی کار ميتونست بکنه؟
                                      يادم کن گاهی
                                      که به دل دارم آهی
                                       تو که از دردم اگاهی
        
            
2 نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 1:20 PM  توسط مه زاد و آناهیتا  |